X
تبلیغات
رایتل

داستان پیدایش گل پسر دومی 15

یکشنبه 14 تیر 1394 ساعت 00:11

اغاز 7 ماهگی 93/12/3 یکشنبه

دیروز رفتم دکتر 

کلی جمع و تفریق انجام داده بدون اینکه سرشو بلند کنه یک نگاه به شکم افسایدم بندازه میگه: 20 هفته و 6 روز 

بنده :  فکر کنم 27 هفته و 2-3 روزه امه 

باز حساب کتاب می کنه : 27 هفته 

بنده :  

یکبار دیگه چرتکه می ندازه : 27 هفته و 3 روز 

بنده :  

می پرسه : امپول رگام زدی؟ 

میگم: نه 

می پرسه :رفتی ازمایش قند؟ 

میگم : نه 

بابا خدا باباتو بیامرزه تو کی نوشتی من نرفتم؟ اخه مثلا دکتر توئی  

مگه سرخود باید می رفتم؟  مگر نه اینکه این هفته وقتشونه 

خلاصه نوشته امپولو گرفتیم زدیم تو رگ ک....ن 

فردا صبحش قرار شده بابا پاشه فردا اول صبح بره نوبت بگیره ازمایشگاه بعد بیاد منو ببره بعدترش بیاره خونه صبحونه بخورم بعدترترش ببره سرکار نون در بیارم 

هرچی منتظر میشم کسی نمیاد بیدارم کنه صبحش 

میرم بیرون  

بابا چمبره زده رو سفره صبحانه حالا نخور کی بخور 

نن جوون : رفتی نوبت گرفتی برام؟ 

بابا: نه خیلی گشنمه  

نن جوون : پس کی میری؟ الان نوبتا پر میشه نمی گی من تا کی باید گشنه بمونم؟ 

 میره نوبت میگیره شماره 2 هستیم بدو بدو میاد منو می بره  

وقتی خانم منشی میاد شماره 1 میره جلو با افتخار میگه من نوبت اولم 

خانومه دفترچشو میگیره نگاه می کنه میده دستش: خانم اعتبار نداره برو ببر بزن بیار 

من و بابا  میشیم نوبت اول 

خون میگیره جاش یک شیشه گرد سفید میدن دستم میگن: پر اب کن بخورش یک ساعت بعد بیا 

بابا زور میزنه تو این یک ساعت بره سرکارش سر بزنه برگرده منو هم با خودش ببره 

خانومه میگه : نه همین جا بمون شاید فشارت رفت بالا 

بعد یک ساعت دوباره خون میگیره میگم: برم بعد بیام؟ 

خانومه: نه بمونی بهتره 

ما هم حرف گوش کن میریم ، بابا سر کار ، من خونه مادربزرگ 

بعد یکساعت دوباره برمی گردیم خون میگیره و خلاص 

سر راه نون سنگک داغ با کلی سنگ تزئینی روش میگیره بابا 

صبحانه رو می خوریم و هر کی میره سر کار خودش پی روزی زن و بچه هامون

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد