داستان پیدایش گل پسر دومی 19

یکشنبه 14 تیر 1394 ساعت 13:09

زائوی دروغگو 

در دوران بارداری یکی از عادتهای نامعقولم خوابیدن جلوی تلویزیون بود تا می رفتم تو تختم خواب از سرم می پرید جلوی تلویزیون که دراز می کشیدم به خواب ناز و شیرین می رفتم و هر موقع بابا بخاطر سرمای هال بیدارم می کرد برم تو اتاق از دستش ناراحت می شدم در حد جیغ و داد

صبح یکشنبه 27 اردیبهشت ساعت 5 صبح طبق معمول جلوی تلویزیون خوابیده بودم بخاطر فشار ناشی از جیش بیدار شدم 

وقتی برگشتم حس کردم خیس شدم چند لحظه بعد دوباره خیس شدم و چند بار تکرار شد تا لباس زیرم کاملا خیس شد

اب زلال و بی رنگی بود که نشانه نشت کیسه اب بود و بدش لکه خون و بعد خوناب که قطع نمی شد و دردی شبیه درد پریود تو کمر

رفتم بابارو بیدار کردم و گفتم پاشو که موقعش رسید

و کلی غر زدم که من هنوز نرفتم ارایشگاه و موهامو کوتاه نکردم ترجمه هام تموم نشده خونه رو تمیز نکردم ظرفای نشسته دارم و ...

اول از همه رفتم حموم و لباسای کثیفو ریختم تو لباسشویی و نشستم به ویرایش و پاکنویس اخرین فصل ترجمه هام 

وقتی تموم شد چایی گذاشتم و شروع کردم ظرفارو شستن و بابا هم انگاز زائو اونه رفت حموم و شروع کرد به جمع و جور کردن خونه و کارهای عقب افتاده و جمع کردن وسایلش از حیاط و شستن حیاط و مدام میگفت بریم بیمارستان و من بخاطر اینکه شیفت مامای هاپو تموم بشه می گفتم زوده 

ساعت 9 وسایل نی نی رو گذاشتیم صندوق عقب با فلاکس چای و ظروف و دمپایی برای بیمارستان من راه افتادیم سمت بیمارستان خودمون تا بعد مشخص شدن وضعیتم بریم بیمارستان الزهراء

مامای هاپو رفته بود و مامای مهربون  و خانم ذاکری که 8 سال پیش مامای بخش بود هنوز اونجا بود 

شرح حال گرفت و عقده 8 سالمو باز کردم و بهش گفتم خانم ذاکری سر پسر اولی پیشت اومدم و وقتی ازت پرسیدم دکتر راست میگه نمی تونم طبیعی بزایم سکوت کردی و من رفتم سزارین و الان خیلی پشیمونم ترسیدی به دکتره بگم چی گفتی ؟ خانم ذاکری سکوت کرد و بعد معاینه گفت : دتیلاسیون 1 فینگره 

زنگ زد به دکتره با وجدانم و بعد حرف زدن با اون با لحنی که سرد شده بود گفت : دکتر میگه اگر زایمان طبیعی می خواد باید دردها خودشون شروع بشه ما امپول فشار نمی زنیم بخاطر بخیه های سزارین قبلی و منم لحظه اخر میام بالای سرش

گفتم می دونم

ماما گفت : پس برو خونه دوش بگیر صبحونه بخور کاراتو بکن نشین یا نخواب فقط راه برو دردهات به 5 دقیقه رسید بیا برای زایمان

از بیمارستان یکراست رفتم خونه دوستم برای پیرایش سر و صورت به بابا هم گفتم برو سرکارت خبرت می کنم و دوستم مدام شوخی میکرد پس کی میزایی تو؟

منم نگفتم شروع شده و موهامو کوتاه کرد در حد شانه هام چون حیفش می اومد از ته بزنه 

اومدم خونه با خیال ذوق شوهرم ، ولی تا دید گفت برگرد برو از ته بزن منکه گفتم نزنشون حالا که زدی از ته بزن

برگشتم رفتم از ته زدمشون شدم پسن خونه (پسر + زن)

خوناب ادامه داشت در حدی که مدام نوار بهداشتی عوض می کردم و قرار شد فقط به خواهرم که شهر دیگری بود بگیم که اماده باشه همراهم به بیمارستان بیاد و لحظه های اخر به مادرهامون خبر میدیم

خواهرم تا عصر کارهاشو جابجا کرد نزدیک شب رسیدند شامو خوردند شوهرو بچه هاش رفتند و ما موندیم و انتظار و من و شکم گنده ام که از صبح سرپا بودم و مدام راه می رفتم تا بچه زودتر بیاد پایین

راه رفتم و راه رفتم تا شد 2 شب و دردهام بیشتر نشد فقط کف پاهام درد گرفت و خواهرم که چشماش به من بود که کی شروع میشه

اخر سر گفتم دیگه نمی تونم راه برم برم بخوابم؟

خواهرم هم که دیگه چشماش باز نمی شد گفت باشه و هر سه میت وار افتادیم خوابیدیم

صبح که بیدار شدم همه دردهام رفع شده بود و فقط ترشحات زیادم سر جاش بود

به بابا گفتیم برو سرکارت خبرت می کنیم و هرچی خواهرم می گفت بریم بیمارستان ببینیم چی شد ، می گفتم ماماهه گفته دردهات به 5 دقیقه رسید بیا اگر بریم دعوام میکنه و  شوهرخواهرم مدام زنگ می زد حالمو می پرسید و اینکه بچه بدنیا اومد؟

و ما دوتا پخی می زدیم زیر خنده و من از خواهرم خجالت می کشیدم که چوپان دروغگو شده بودم

بابا هم مدان نگران زنگ می زد و باز می خندیدیم و من مدام راه می رفتم و باز خبری نمی شد و چشم خواهرم مدام به شکمم بود و التماسش می کردم : تورو خدا به کسی نگی ابروم می ره و مدام خدارو شکر می کردم به کسی نگفتیم و خواهرم سکوت می کرد چون میدونستم سوژه نابی برای خنده اش گیرش اومده و من تو رودربایستی می ذاشتمش تا ازش استفاده نکنه و این به مذاقش خوش نمی اومد 

 تااینکه مادرم زنگ زد پرسید :طوریت شده؟

گفتم :نه 

گفت : پس خواهرت واسه چی اومده نگرانت شدم

مجبور شدم بهش بگم 

نگو مادرم زنگ می زنه خونه خواهرم دخترش میگه رفته خونه خاله و ما لو می ریم

بازم عصر شد و خبری نشد خواهرم گفت امشب هم می مونم خبری نشد فردا می رم هر وقت خبری شد خبرم کنید بیام ولی از بس شوهرش زنگ زد سراغ بچه رو گرفت گفتم بابا آبرو نموند منم که معلوم نیست کی بزام پاشید بریم

خواهرم رو بردیم رسوندیم خونه شون شامو خوردم برگشتیم خونمون و نشستیم که دردای بلاگرفته شروع بشن



نظرات (2)
دوشنبه 15 تیر 1394 ساعت 12:05
اوهههههههههههههه چه خبره پس کیه میخواد بیاد این گل پسر
امتیاز: 0 0
پاسخ:
به به خانومی ، اونقدر نیومد که ماه شب 14 هم ظاهر شد
دوشنبه 15 تیر 1394 ساعت 11:26
می خونمت
امتیاز: 0 0
پاسخ:
اگر گذاشت این بچه می نویسم بقیه رو
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد