X
تبلیغات
رایتل

داستان پیدایش گل پسر دومی 20

دوشنبه 15 تیر 1394 ساعت 15:42

بالاخره پسری زاییدم و نامش را " بهراد" نهادم تا انشاله مردی شود از نیک مردمان روزگار 


گذشت و گذشت و تلفن های خواهرم قطع نمی شد که چی شد؟بیام؟رفتی بیمارستان؟


سه شنبه رفتم بیمارستان پیش خانم ذاکری که مامای مسئول بخشه 

گفتم :این ترشحات نامعقول قطع نمی شه دردهام که نمی دونم خورده به جوون کی که شروع نمی شن چکار کنم؟

نوار قلب گرفت از بچه و بعد معاینه گفت: ترشحاتت از کیسه اب نیست نگران نباش برو خونه منتظر باش 

باز برگشتم و نشستم به انتظار و دیگه کلافه شده بودم

پنج شنبه شب بابا که داشت می رفت بخوابه بهش گفتم: فردا تولدته منم که کادو نگرفتم چطوریاس فردا جای کادو بچه تو بدم بغلت؟

گفت : باشه بده (از بس انتظار کشیده بود ونگرانی اونم از خداش بود) و خندید

گفتم : نخند هر چی می گم بسرم میاد دیدی یک دفعه فردا زاییدم ها

داشتم فیلم می دیدم ساعت 1 شب دردی زیر شکم حس کردم بیاد حرف زنداداشم افتادم : مثل اینه می مونه که بادی تو شکمت پیچیده و دفع نمی شه

درده همین شکلی بود و بیاد نوشته یکی از سایتها افتادم : درد زایمان با دراز کشیدن بدتر می شود

دراز کشیدم یکهو درده چندبرابر شد زود پا شدم و پوزخند زدم : مگه الکیه دارم توهم می زنم چند روزه منتظرم مگر میشه الکی الکی دردم بگیره

مدتی گذشت و باز دردی پیچید و کمی بعد رفع شد وقتی رفتم توالت لکه غلیظ خون دیدم ولی از بس این چند روز خوناب داشتم باز باورم نشد

کمی بعد باز دردی اومد و رفت چک کردم کمی خون دیدم

شک کردم پا شدم خونه رو مرتب کردم دستمال کشیدم و هر وقت درد داشتم راه می رفتم 

تا ساعت 4 و 45 دقیقه خودمو مشغول کردم رفتم تو تخت گفتم اگر بازم درد اومد بابارو بیدار می کنم 

تازه جامو صاف کرده بودم که درد شدیدتری پیچید کمی طول کشید تا رفع بشه

بابارو بیدار کردم گفتم:تولدت مبارک  پاشو کادوت داره می یاد من حالم زیاد خوش نیست 

ساعتو نگاه کرد و تایم گرفت درد بعدی که اومد به ساعت نگاه کرد و گفت : 15 دقیقه

گفتم : پاشو منو ببر حموم تا کارهامونو بکنیم و صبحانه بخوریم ،فاصله دردها کم میشه چون نازم خریدار داشت فعلا ، خودمو لوس کردم البته این اواخر تعادلم کمی مشکل داشت بخاطر شکل کج و معوج بدنم می ترسیدم تنهایی برم حموم پام سر بخوره شکمم بخوره در ودیوار بچم کج بشه

و طبق روال قبلی بعد حموم چایی گذاشتیم و صبحانه رو حسابی خوردم چون خواهرم گفته بود بخور که تو بیمارستان نمی ذارن بخوری 

بابا ماشینشو شست و وسایل بچه رو دوباره گذاشت تو جعبه و جوجه های گل پسرو هم تو جعبه گذاشت تا ببریم خونه مادربزرگ 

بابا اصرار داشت همون اول بریم بیمارستان الزهرا ولی من گفتم اول بریم بیمارستان خودمون تا ببینم در چه مرحله ایم؟

رفتیم بیمارستان و بعد معاینه گفت: 2 فینگر و دردهات درده زایمانه و انقباضات خوبه ولی 2 ساعت بعد بیا دوباره معاینه بشی اگر پیشرفت داشت برو بیمارستان الزهرا اینجا چون جمعه است متخصص ندارم و قبولت نمی کنیم

ماهم رفتیم خونه مادربزرگ گل پسرو و جوجه هاشو تحویل اونا دادیم 

خواهرم اونجا بود بهش گفتم : حاضر شو که این دفعه حتمیه

گل پسر گفت : نن جوون تا ناهار برگردین

نن جوون: چرا؟

گل پسر : اخه اینا واسه ناهار بازم اش می پزند

برگشتیم خونه و بابا باغچه رو سم پاشی کرد منم سعی کردم بخوابم چون کل دیشب رو بیدار بودم و خسته

2 ساعته که گذشت رفتیم بیمارستان و ماما هاپو بود تازه از خواب بیدار شده بود و چون جنبنده ای جز من و اون نبود تو بخش بدون روسری اومد شرح حالم مامای قبلی براش گفته بود 

گفت: تو 2 ساعت پیشرفتی نمیشه ولی اگر می خوای بازم معاینه ایت کنم

بعد معاینه گفت: همون 2 فینگره ولی نشت کیسه اب داری چرا بهت نگفتند

منم گفم : من از یکشنبه این وضعو دارم گفتند مال کیسه اب نیست

گفت: توکه قراره بری مرکز استان 2 ساعت راه داری تو مشینی هم بالا پایین میشی پیشرفتت سریعتر میشه همین الان از اینجا راه بیفت برو کیسه ابت هم پایینه خدای ناکرده پاره بشه تا برسی جنین زجر میکشه اصلا معطل نکن مامای قبلی چطور متوجه نشد تو باید همون موقع می رفتی

بعد پرسید:قیافه ات بنظرم اشناست

منم اون روز ازمایشو هاپوگریشو یادش انداختم

خواهرم هم اومد بیمارستان و اصرار که معرفی نامه بگیریم از ماماهه

هرچی گفتم بابا من که دارم می زام چه معرفی نامه ای ؟

باز رفتیم مامارو از خواب بیدار کردیم که بیا برامون برگه اوژانس بده

اونم گفت: الزهرا چون خیلی شلوغه الان برید با 2 فینگر بستری نمی کنند برید بیمارستان 29 بهمن ارومتره و بیشتر بهتون می رسند

ساعت 10 و 30 دقیقه راه افتادیم سمت بیمارستان 29 بهمن در مرکز استان و تمام این مدت دردها میگرفت و ول می کرد و چون قرار بر زایمان طبیعی بود با هیچ دکتر و جراحی صحبت نکرده بودیم بر طبق مثل قدیمی که زور با زائو هست تصمیم نداشتم چند میلیون بی  زبونو بریزم تو حلق کسی پس رفتیم بیمارستان 29 بهمن که برای ما کلا رایگان بود حتی امپول رگامش

ساعت 1 ظهر رسدیم بیمارستان و رفتیم اورژانس مامائی

کسی جز مریضو داخل بخش راه نمی دادند خواهرم و بابا بیرون ایستادند و من رفتم داخل

وضعیتمو گفتم مامای مسئول تا خواست معاینه کنه کیسه اب پاره شد و گفت: خانم این بچه مدفوع کرده باید بری سزارین

ناراحت و خشگمین شدم که چرا کیسه ابمو پاره کرد مجبور بشم برم عمل بهش گفتم : چرا کیسه ابمو پاره کردی؟

گفت : من نکردم خودش پاره شد 

زنگ زد به دکتر مسئول و شرح حال داد دکتره گفت:مریضو اماده کنید همین الان بره اتاق عمل 

ماما گفت: دکتر گفت همین الان باید بری اتاق عمل برای بچه خطر داره

گفتم : من نمیرم سزارین می خوام زایمان طبیعی کنم 

گفت : ما بعد سزارین زایمان طبیعی نمی کنیم 

گفتم : پس چرا از اول نگفتید منکه گفتم برای زایمان طبیعی اومدم

زنگ زد به دکتر گفت : مریض میگه نمی خوام سزارین بشم وقتی قطع کرد گفت: دکتر می گه اگر نمی خواد رضایت بنویسه انگشت بزنه بره ما طبیعی قبولش نمی کنیم

و من ونگ زدم: من نمی رم عمل

ماما چشماش چارتا شد: چرا داری گریه می کنی؟ چرا نمی خوای بری؟

گفتم : من می ترسم

گفت: همراهت کجاست؟ همراه اینو صدا بزنید بیاد

اونیکه گان اورد ترسید گفت:چی شده چرا داره گریه می کنه؟

ماما گفت:میگه نمی رم عمل می خوام زایمان طبیعی کنم و زنه  اینجوری نگام کرد

خواهرمو صدا زدند اومد و ماما براش توضیح داد وضعیتو و گفت:حالا که بچه مدفوع کرده داره زجر می کشه باید بره سزارین برش دارند تازه 2 فینگری اگر 5 فینگر بود تا یک ساعت می زایید نمی شه تا اون موقع صبر کرد اگر مدفوع بره تو ریه هاش براش مشکل ساز میشه و به مغزش اسیب می رسه

من دارم گوله گوله اشک می ریزم خواهرم گفت سزارین قبلیش خیلی اذیت شده می ترسه

ماما گفت : اون مال 8 سال پیش بود تازه اینجا با اون بیمارستان فرق داره ، اینکه نمی تونه تصمیم بگیره اینو ولش کن تو بگو چکار کنیم؟اماده اش کنیم یا رضایت می دید برید؟

خواهرم گفت : نمی دونم خودشون باید تصمیم بگیره و رفت از بابا پرسید اومد گفت : شوهرش میگه خودش هر چی بگه 

ماما گفت: حالا که شماها نمی دونید خودم تصمیم می گیرم زود باش لباساتو دربیار گان رو بپوش

من مشکوک و هق هق زنان لباسامو کندم دادم دست خواهرم در حالیکه طولش میدادم چون مشکوک بودم  راست میگن یا نه حتی به اینکه مدفوع کرده شک داشتم " تو اون بیمارستان اولویت با طبیعیه و بچه اولو اصلا سزارین نمی کنند مگر مجبور بشن"

ماما مدام می گفت خانم زود باش جراح منتظره

زنیکه گان رو اورد اومد کمکم کرد و دلداریم میداد :نترس اینجا با اون بیمارستان فرق داره اونقدر بهت مسکن میدیم اصلا نفهمی من خودم سزارین کردم اصلا هیچی نفهمیدم حالا می بینی و ...

وسایلمو خواهرم برداشت و رفت ماما راه افتاد منم دنبالش تا رسیدیم ایستگاه پرستاری پرستارا و بقیه ماماها خندیدند و گفتند: این بود میگفت نمی رم اتاق عمل؟

منم مثل گوسفندی که به مسلخ میره پوشک بدست سر به زیر با چشمانی گریان و دماغی قرمز با موهای پسرونه و کله لخت تو راهرو دنبال ماما دارم میرم تا بستری بشم

منو برد تو اتاقی که هیچ کس نبود گفت: برو رو یکی از تختها بخواب

در حالیکه دردهام شدید و طاقت فرسا شده بودند با این امید که هنوز هم وقت هست تا نرم عمل و خودم بزام عین بچه لجبازا کنار تخت ایستادم اون رفت و من موندم در حالیکه دعا می کردم معجزه ای بشه همین الان بزام نرم عمل

اونقدر ایستادم و ایستادم تا خسته شدم نشستم رو تخت

دردها که می گرفت کل جد وابام میومد جلو چشمم دیگه شوخی نداشتند باهام

اونقدر نشستم و درد کشیدم که خسته شدم و اروم و یواشکی دراز کشیدم

ساعت از 2 گذشته بود که پرستاری اومد رگ گرفت سرم وصل کرد و بهش گفتم نمی خوام برم عمل عصبانی نگام کرد و گفت : چرا الان میگی داد زد این میگه نمی رم عمل

صدای ماما اومد که چیزی شبیه " اونو ول کن " گفت یعنی دیگه حرفام پشیزی ارزش نداشت و میدونستند مغزم هنگ کرده دارم هزیان میگم

کمی بعد ماما اومد سوند وصل کنه حس کردم باز دردم شروع شد گفتم صبر کن دردم رفع بشه دستشو گذاشت رو شکمم انقباض نبود گفت : درد نداری و کارشو کرد

انصافا کارشون خوب و حرفه ای بود تا بفهمم چیکار می کنند تموم شد و دردی حس نکردم

گفتند مریض حاضره ماما گفت از اتاق عمل گفتند پره هستیم خودمون خبر می کنیم

همه رفتند من موندم و یک مریض دیگه اوردند 

از درد به خودم می پیچیدم ولی از بس گفته بودم نمی رم عمل صدامو بلند نمی کردم تا نگن پس چی شد تو که می خواستی خودت بزایی 

درد می کشیدم و سعی می کردم به چیزهای دیگه فکر کنم و مدام تو دلم می گفتم : بمیرید بیایید منو ببرید مردم از درد و مدام چشمم به ساعت بود 

تا اینکه ساعت 3 از اتاق عمل زنگ زدند بیاریدش 

انگار دنیارو بهم دادند از اینکه از دست این دردا راحت میشم پرستاریکه کمکم کرد لباس پوشیدم اومد منو با ویلچر برد سمت اتاق عمل

اقایی جوان از اتاق عمل اومده بود تحویلم بگیره

سزارین قبلی منو تو اتاق عمل با دستیار جراح که مرد بود تنها گذاشته بودند و من ازش ترسیده بودم چون داشت مثل قصاب وسایل جراحی رو رو میز می چید 

از پرستار پرسیدم : اونجا خانم هم هست ؟ گفت : اره و خیالم راحت شد.

پرستار تو ورودی بخش جراحی پرسید: می خوای همراهتو بگم بیاد خداحافظی کنی؟

گفتم اره

تو بلندگو پیج کردند همراه فلانی بیاد

خواهرم اومد گفتم بابارو هم بگو بیاد ببینم

کلی طول کشید تا بابا اومد چون تو حیاط بود و اقاهه منتظر درجا می زد 

وقتی بابا اومد حضار در صحنه منتظر خداحافظی عشقولانه ای بودند که من دستمو دراز کردم طرفش و گفتم خداحافظ و اونم دستمو فشار داد و گفت خداحافظ

به پرستار گفتم بریم 

اقاهه منوتحویل گرفت و درهای پشت سرم بسته شد.

منو برد تو اتاقی که هیچکس نبود و درد امونمو بریده بود رو لبه تخت نشستم و محکم دسته هاشو گرفته بودم و نفس نفس می زدم تا درده رفع بشه

دیگه دردهام شدید و طولانی شده بودند و خدا خدا میکردم هرچه زودتر برم اتاق عمل تا خلاص بشم ولی به روی خودم نمی اوردم و بیصدا با بدن مچاله از درد منتظر بودم و هر کی می اومد دقیق نگام می کرد چون کل پرسنل می دونستند یکی رو اوردند که گریه می کنه نمی رم اتاق عمل در حالیکه کنارم یکی بود که گریه می کرد منو ببرید سزارین و اخرش هم طبیعی زایید 

اقاهه اومد دید لبه تخت مچاله شدم گفت : برو عقب تر می افتی 

منکه وسط درد کشیدنم بودم حتی سرمو بلند نکردم 

فاصله دردها خیلی کم شده بود و در مدتی که اونجا نشسته بودم که شاید 10  دقیقه هم نشده بود 3 بار درد اومد و رفت اخرش یکی اومد گفت بیا بریم 

بعد اون همه سکوت وارد اتاق عمل شدیم تا از در رسیدم داخل یکی از پشت بندهای لباسمو باز کرد گفت برو بالا رو تخت 

همون لحظه موج دردی شروع شد گفتم بزار رفع بشه 

وقتی درد رفع شد رفتم رو تخت اون اقا با متخصص بیهوشی رفتند پشت سرم و ستون فقراتمو  چندبار ضدعفونی کردند بهم گفتند راست بشین جابجا شدم باز گفتند کج نشستی درست بشین

گفتم منکه نمی دونم چجوری نشستم اقاهه اومد راستم کرد و کمی به جلو خمم کرد که با اینکارش هرچی اب مونده بود ریخت بیرون

متخصص پسید: کمر درد دارشتی؟

گفتم :نه چطور مشکل دار بنظر میام؟

گفت : اره شبیه کسای هستی که کمر درد دارن؟

 پرستاری که اومد تو اتاق روبروم نشست گفت: تو مثلا می خواستی طبیعی بزایی؟

پخی زدم زیر خنده که متخصص بیهوشی گفت : نخندونش

منتظر درد وحشتناکی مثل 8 سال پیش بودم و ترس همه وجودمو گرفته بود اون موقع سه بار سوزنو داخل کمرم کرد و نمی تونست تزریق کنه  نمی دونم چی شده بود که مدام غر می زد و عصبانی بود که مگه بچه هم بچه می زاد؟

گرچه من 26 سالم بود ولی چون استخوان بندیم ظریفه فکر می کرد بچم هنوز و کلی سرم داد زد

خودمو برای درد تزریق اماده کرده بودم کمی درد و فشار و بعد گرمایی که تو کمرم حس کردم فهمیدم تموم شد و از بس تو فکر دردش بودم که نشنیدم گفت دراز بکش و اقای دستیار با عجله اومد و درازم کرد پاهام شروع به گرم شدن کردند و حس سبکی و بی دردی دلنشینی بدنمو فرا گرفت و تو دلم یواشکی خوشحال بودم که اومدم سزارین و دیگه مجبور به تحمل دردهای زایمان نیستم

جلوی صورتمو پرده کشیدند

نگران شدم نکنه بی حس نشم منو ببرن پرسیدم؟بریدید؟

اقای دستیار گفت:میخوای چیکار؟این بدن دیگه دست ما امانته خانم

بخاطر دیر دراز کشیدنم قسمتهای بالاتنه هم کمی بی حس شده بود و مدام در حال خواب و بیداری بودم

حرفای تیم جراحی در مورد بازی تراکتورسازی و حواشی ان بود تا اینکه شنیدم دکتر میگه: این می خواست طبیعی زایمان کنه؟ و بقیه خندیدند

حال حرف زدن نداشتم با خودم گفتم حتما بخیه های داخل شکمم جر خورده اینو گفت و صدای گریه پسرمو شنیدم

گل پسر دومی بعد مدتها انتظار ساعت 3:40 بعد از ظهر 1 خرداد 1394 به دنیا آمد.


نظرات (1)
چهارشنبه 17 تیر 1394 ساعت 23:47
بعد از همه این تعاریف و استرس و ... مبااااااااااااارک باشه
خدا دوتاییشون رو همراه همسرت واست حفظ کنه
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون عزیزم
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد