X
تبلیغات
رایتل

داستان پیدایش گل پسر دومی 21

دوشنبه 15 تیر 1394 ساعت 22:46

اخر ماجرا 

حالت گیج و منگی داشتم اصلا متوجه نشدم کی بچه رو اوردند تو تخت کنار من گذاشتند 

مدام ریست می شدم و پسرم یکریز جیغ می زد با بیحالی قربان صدقه اش می رفتم و باهاش حرف می زدم 

گاهی خوابم می برد یک لحظه بعد بیدار می شدم دهنم خشک خشک بود و بزور صداش می کردم 

دکتر گفت:چیزی می گه؟

اقای دستیار که نمی دیدمش ولی صداش کنارم بود گفت:نه داره با بچه اش حرف می زنه حواسم بهش هست

تا اینکه یکی گفت تموم شد

پرستاری که منو خندونده بود اومد بالای سرم گفت:خوبی؟

لبامو که از خشکی بهم چسبیده بود بزور باز کردم و گفتم:میشه بهم اب بدی؟

گفت:نمیشه تازه عمل کردی

با التماس گفتم : فقط یک قطره

گفت:باشه صبر کنم برات اب مقطر بیارم

رفت و از این اب مقطرها که با امپول قاطی می کنند اورد و یک قطره چکوند تو دهنم 

با زبونم دهنمو خیس کردم و گفتم ممنون بسه که پرستاره دو قطره دیگه پشت سر هم چکوند و قطرات رفت تو حلقم

خواستم قورتشون بدم دیدم حسی تو گلوم نیست نمی تونم داشتم خفه می شدم و کسی متوجه نبود سرفه هم نمی تونستم بکنم انگار ته استخر افتاده بودم داشتم خفه می شدم و به این فکر می کردم اگر از بی نفسی بمیرم ابروم میره که با دو قطره اب خفه شد.

دستهام رو تکون دادم اقای دستیار متوجه شد پرسی:چی شده

گفتم رفت تو گلوم دارم خفه میشم

گفت قورتش بده

گفتم نمی تونم

گفت تفش کن

گفتم نمی تونم دست خودم نیست

پارچه اورد و سرم کج کرد و اب دهنمو کمی خشک کرد تا تونستم نفس بکشم و بیچاره پرستاره رو کلی دعوا کردند 

باز خاموش شدم فقط با حس خفگی بیدار می شدم اقاهه داد می زد نفس بکش نفس می کشیدم و با خجالت می گفتم یادم رفت نفس بکشم

می گفت : عیب نداره اروم نفس بکش 

چندین بار با صدای اون بیدار شدم که داد می زد نفس بکش نفس بکش 

و من شروع به نفس کشیدن می کردم 

و همش مال دیر خوابیدن بود که داروی بی حسی رو قسمتهای بالاتنه اثر گذاشته بود و هنوز نفسم بخاطر قطرات اب خرخر می کرد

تا اینکه همراهامو صدا زدند و تو اخرین صحنه ای که بیدار شدم تو اتاق رو تخت گذاشتنم

و به خواهرم گفتند تا 12 شب هیچی نخوره و زیر سرش بالش نذار 

خواهرم گفت چرا اینطور نفس می کشی ؟گفتم اب تو گلوم گیر کرده گفت : خب قورتش بده

گفتم نمی تونم بی حس شده گلوم

یکی از نظافتچی های سر و زبون دار اومد ملافه ها و زیرمو عوض کرد و شیاف مسکن گذاشت و مدام شوخی میکرد و باهامون حرف می زد بعد من 3 تا مریض دیگه اوردند تو اتاق بهمون مدام سر می زد و ملافه هامونو عوض می کرد وقتی بی حسی رفع شد درد شدیدی تو شکمم پیچید طوریکه انگشتای پاهامو از درد باز و بسته می کردم چندین ساعت همینطور بود تا اینکه ساعت 7 تونستم اب دهنمو قورت بدم و خیلی خوشحال بودم

تا ساعت 12 دردهام کمی بهتر شد اومدند سوند رو برداشتند و دستور مایعات دادند و خانم نظافتچی اومد تا منو از تخت بیاره پایین اولین بار راه برم که کابوس تمام سزارینی هاست

با مشقت بسیار و با کمک خواهر و خانمه نیم خیز شدم نشستم اونا مدام اصرار و تشویق من مدام انکار وتنبیه که داره شکمم پاره میشه هر طوری بود سرپام کردند ولی کمرم دولا مونده بود و درد شکمم نمی گذاشت راست بشم

کمی ایستادم و بزور راست کردم خودم خانمه بازومو انداخت دور گردنش و گفت: بهم تکیه بده بیا پایین از زیر پایی و پرسید:چرا موهاتو پسرونه زدی؟

کمی جرات بخرج دادم و اومدم پایین ترسش از دردش بیشتر بود چند قدم راه رفتم برم گردوند به تختم اروم نشستم و پاهامو کشیدم بالا و این مرحله جانفرسا هم تموم شد.

مریض روبرویی که بچه سومش بود و خواهر حامله و پرچونه ای همراهش بود و بعد من از اتاق عمل اومده بود ،با حسرت گفت:خوش بحالت راحت شدی ما موندیم

دستور شروع مایعات و سوپ دادند تا وقتی روده هام کار کنه و تا کار نمی کرد غذای جامد ممنوع بود و از مرخصی خبری نبود مرخصی پس فردا بود که 48 ساعت تمام میشد.

بنده هم که تشنه و گرسنه بودم حسابی از خجالت نگاههای حسرت بار مریض پرچونه در اومدم اساسی البته با اینکه سیر نشده بودم نصف سوپی رو که بابا از قبل خریده بود براش نگه داشتیم چون نصف شب بود و کسی نبود بره بخره و اون ساعت هیچ رستورانی غذا پیدا نمی شد و تعجب کردیم از اینکه مردهاشون بفکرشون نبودند حداقل خواهر حامله که باید غذا می خورد خودشون هم زنگ نزدند به شوهراشون که غذا یا چایی بیارند خواهرم خسته شد از بس به بابا گفت اب جوش بخره بیاره بالا و خواهر حامله اومد فلاسک رو خالی کرد چون تازه از عمل اومده بودیم از بیمارستان بهمون شام ندادند

خانم نظافتچی که پسرخاله شده بود پرسید:بنظرتون من چند سالمه؟

مریض پرچونه بلافاصله گفت:50 

قیافه خانمه رفت تو هم

من گفتم:40 

خانمه با ناراحتی گفت: 37 و مریض پرچونه و خواهر پرچونه ترش اصرار داشتند نه پیرتر نشون میدی

تا اینکه خانمه گذاشت رفت ودلخوری تو چهره اش پیدا بود

دوتا خواهر داشتند به ناراحتی اش می خندیدند بهشون گفتم: صبر کنید تلافی 50 سال رو سرتون در میاره حالا

با وجود همه منگی و حالت خواب الودگیم ، خواهران پرچونه از بس با داد و هوار حرافی می کردند نذاشتند بخوابم

صبح شد خانمه نیومد و ملافه های مریض پرچونه از عصر کثیف بود پرستار اومد پرسید:راه رفتید

من با پیروزی گفتم اره

مریض پرچونه که منتظر بود خانمه بیاد راهش ببره گفت: نه پرستار گفت خودت پاشو راه برو

با اخ و اوخ و کمک خواهرش اومد پایین گفت: راست می گفتی اینم عوض 50 سال

صبح که شد صبحانه اوردند و پرسیدند:روده هاتون کار کرده؟ یکی از مریضا که زایمان طبیعی داشت صبحانه گرفت به بقیه ندادند 

منم بخاطر اینکه سروقت مرخصم کنند تا تونستم تو راهرو قدم زدم تا بلکه فرجی بشه 

گل پسر هم بیدار شده بود و گرسنه هرچه مک زد شیری نداشتم که بیاد بنای گریه رو گذاشت دوباره و قرمز وکبود شد

به خواهرم گفت اب قند درست کن بده بخوره ابرومون رفت بچه های همه سفیدند مال ما انگار از تنور در اومده 

خواهرم دور از چشم خیل پرستارا و دکترها و کاراموزها شیشه اب قند درست کرد داد سیر خورد و خوابید وقتی می اومدند بهمون سر بزنند می گذاشت زیر پتوی گل پسر استتار می کرد

ناهار اوردند باز سوال کردند اینبار مریض طبیعی ناهار گرفت ما به بابا گفتیم برو سوپ برای من و ناهار برای خواهرم بخره ولی اینبار به خواهرم گفتم : اینا پرروئن بهشون غذا نده بی کس نیستند که ، از وقتی اومدند بجای اینکه شوهراشون براشون اب و غذا بیارند تلنبار شدند رو ما   

ساعت 15 دقیقه به 3 مانده بود گفتم پاشید بریم دستشویی اگر بیان ملاقات تا 1 ساعت نمی تونیم تکون بخوریم می ترکیم " موقع پایین اومدن از تخت لباسهامون می رفت بالا ناکجاابادهامون میوفتاد بیرون 

وقت ملاقات  شد و همه مریضها ادماشون اومدند ملاقاتشون فقط منو خواهرم موندیم 

اخر سر گفتم بیا زنگ بزنیم لااقل بابا بیاد الان میگن اینا چقدر بدبختند

خواهرم گفت: حتما تو ماشین خوابش برده

زنگ زدم: میشه بیای بالا ملاقاتمون همه مریضا کس و کاراشون اومدند ابرومون رفت ما 

بیچاره هولکی گفت: الان میام خوابم برده بود خوب شد زنگ زدی

کمی بعد برادرم و خانمش ودخترش اومدند

عصر شد و مریض پرچونه مشکل روده اش حل شد و شامو گرفت و از خجالت نگاههای مایوس من در اومد حسابی

هر بار پرستار برای تزریق می اومد می پرسید و جواب من منفی بود و از ترس اینکه فردا مرخص نشم مدام تو راهرو قدم می زدم و مایعات می خوردم و از پرستار می پرسیدم : اگر کار نکنند چی میشه؟و اون میگفت مایعات بخور درست میشه

تا شب گل پسر مک خالی می زد و پشت سرش اب قند می خورد و می خوابید و وقتی دلپیچه داشت سیاه و کبود می شد از گریه و هر چه می گفتیم این خیلی گریه می کنه وقعی نمی نهادند

شب که شد و خلایق در خواب گل پسر بیدار شد از درد شکم و تا خود صبح ضجه زد منو خواهرم به نوبت تکونش می دادیم ولی یک لحظه اروم نمی گرفت

یک بخش بود و صدای گل پسر ، نوزادای دیگه با صدای گریه اون بیدار می شدند و مادرها مجبور می شدند بلند بشن ساکتشون کنند

خواهرم از خجالت گل پسرو برد بیرون تو راهرو گردوند تا اروم بشه ولی اثری نداشت 

بهش گفتم برو از کشیک نوزادان بپرس رفت اومد گفت:یکی قبل من اومد گفت بچم خیلی گریه می کنه جوابشو دادند بچه است دیگه گریه می کنه ما چکار کنیم منم خجالت کشیدم بگم

گریه های بچه از یک طرف و ترس چسبندگی روده هام از طرف دیگه و فکر گل پسر اولی که دو شبه مثل بچه یتیمها بدون پدر و مادر مونده و اینکه اگر فردا روده هام کار نکنند مرخص نمی شم و پسرم تنها دور از ما حس بی پناهی داره اشکمو در اورد

بچه رو که از گریه سیاه شده بود گذاشتم رو تخت و به خواهرم گفتم: ولش کن این می میره

خواهرم که دیگه چشماش باز نمی شد بچه رو برداشت راه رفت و رفت تا دمدمای صبح بچه از خستگی خوابش برد.

قبل از اوردن صبحانه بود که موفق شدم و از خوشحالی به پرستاری که مدام می پرسید خبر دادم که موفق شدم و اون صبح صبحانه دادند بهم و نون و پنیری که خوردم خوشمزه ترین غذای زندگیم بود و  شیشه اب قند گل پسر هم کلا رو میز و در معرض دید عموم بود 

تا ناهار مریض پرچونه و طبیعیه مرخص شدند و ما منتظر جواب ازمایش زردی گل پسر بودیم که گفتند جزئیه چند روز بعد ببرید دوباره ازمایش کنند ساعت 3 درست قبل از اینکه ملاقات کنندگان مریض جدید بیان داخل ، بابا وسایلمون رو برد تو ماشین و از اتاق خارج شدیم.

بیمارستان مال تامین اجتماعی بود و رایگان اما دکترها وجراح هاش کارکشته و همه استاد دانشگاه بودند و رسیدگی هم خوب بود سر ساعت میومدند بهمون سر می زدند مسکن و انتی بیوتیک تزریق می کردند و شیاف می دادند کنترل می کردند و اکثرا هم کلی کاراموز دنبالشون بودند و نگاه می کردند و یاداشت بر می داشتند

دکتر نوزادان هم هر روز برای کنترل بچه ها می اومد و واکسنهاشونو تزریق کردند و امپول رگام منم زدند همه کارها رو خودشون به ترتیب انجام می دادند و نیازی نبود کسی دنبال کاری یا دارویی بره تنها کار بابا در این مدت خرید غذا و اب جوش برای ما بود و موقع ترخیص هم فقط رفتیم از ایستگاه پرستاری دفترچه بیمه منو گرفتیم و تمام چون تمام کارهای ترخیص رو خودشون انجام داده بودند و به بابا گفتیم بیا بالا وسایلو ببر 

لااقل یک ذره از پولی که هر ماه به بیمه میدیم ، جبران شد. رفتن ما به این بیمارستان اتفاقی بود و من از عملم راضی بودم ولی سر سزارین قبلیم خیلی اذیت شدم 

اخرین مرحله سخت ماجرا راه 2 ساعته تو ماشین بطرف خونه بود ولی از اینکه دارم میرم خونه خوشحال بودم و به گل پسر اولی گفتیم ساعت 8 می رسیم تا اگر احیانا دیر رسیدیم چشمش به راه نماند 

داخل ماشین بابا صندلیمو خوابوند و منم دستهامو رو شکمم سفت حلقه کردم تا با تکونهای ماشین تکون نخوره و هر طوری بود رسیدیم خونه.

اخیش هیچ جا خونه خود ادم نمیشه. خدایا شکرت که همه چیز به خیر و خوشی تموم شد.

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد