نیمه های پیدا شده من

نیمه های پیدا شده من

حکایت من و گل پسرانم
نیمه های پیدا شده من

نیمه های پیدا شده من

حکایت من و گل پسرانم

مذاکرات محرمانه

نن جوون تو اتاقش، درازکش، داره گل پسر کوچیکه رو میخوابونه بابا میاد برای گرفتن لیست خرید و بسیار عجله داره تا بابا دهنشو باز میکنه گل پسر آوار میشه وسط کلامش

آخر سر حوصله بابا سر میره : گل پسر از اتاق  برو بیرون

گل پسر با اکراه میدان رو خالی میکنه

بعد رفتن بابا ، نگاه خمار  خواب بعد ظهری نن جوون زل زده بیرون اتاق ناگهان داخل هال پشت میز چرخ خیاطی سر مار کبرایی رو میبینه که نرم و آروم تکون میخوره

برق از سرش میپره و چشمها قلمبیده میشن و ذهن همیشه در تلاطم نن جوونی دنبال اطلاعاتی در مورد شکار مار بدون خطر گزیدگی میگرده

چند ثانیه بعد عقل سلیم ندا میده : تکون نخور دقیقا بگو چی میبینی؟

نن جوون تکون نمیخوره تا وقتی سر مار اونقدری از پشت میز میاد بیرون که سفیدی چشم گل پسر هویدا میشه

تا میبینه نن جوون شوک زده و خیره نگاهش میکنه همونطور نرم و آروم سرشو عقب میکشه

ترس و وحشت نن جوون انرژی و قدرت جیغ و داد رو ازش سلب کرده پس تصمیم به سکوت میگیره تا ببینه آخرش چی میشه

گل پسر چندین بارسرک میکشه و با دیدن نن جوون منتظر عقب نشینی میکنه 

آخرش سکوت نن جوون در هم میشکنه: گل پسر تا کی میخوای اونجا بمونی؟

جواب نمیده یعنی من نیستم

نن جوون : نکنه تا شب میخوای اون پشت بمونی؟

گل پسر سرپا میشه تمام قد ظاهر میشه تصویر و صداش برمیگرده: چکار کنم منتظرم سرتو بکنی اونور بیام بیرون

نن جوون: حالا چرا رفتی اون پشت قایم شدی؟

گل پسر: چکار کنم شما نگذاشتید تو اتاق بمونم منم این پشت قایم شدم ببینم چی بهم میگید

یادش بخیر بچه که بودیم فیلمی میدیدیم  توش وجیهه خانم با قاشق قفل درهارو باز میکرد

 خدا پدرتو بیامرزه وجیهه خانم

احکام مشمول زمان

گل پسر اول صبحی: نن جوون من کی ازدواج میکنم؟

نن جوون : 20 سال دیگه با کمی تخفیف 15 سال دیگه

گل پسر: اه یعنی تا اون موقع نمیتونم چیز داشته باشم؟ بازی کنم

نن جوون 0-0 : چییییییییی؟

گل پسر با دستاش ادای بابا رو درمیاره که گوشی رو دو دستی چسبیده و تند تند دکمه هاشو فشار میده: گوشی دیگه 

نن جوون دل خون: بیخود زن که گرفتی باید بشینی با زنت صحبت کنی نه اینکه بری تو گوشی

گل پسر : اونم میگیره واسه خودش

نن جوون : اونم بیخود میکنه

گل پسر: میگیره

نن جوون : من مادرشوهرشم و نمیزارم بگیره تمام

گل پسر : خب حالا من کی میمیرم؟

نن جوون : خیلی سال بعد

گل پسر: اه یعنی من تا 50 سال دیگه نمیتونم گوشی داشته باشم؟ " منکه نمیرم توش فقط باهاش بازی میکنم"

فکر کنم کتاب دینی بچه ها عوض شده و طبق اظهارات گل پسر هر کس از نسل جدید بمیره بجای حوری گوشی گیرش میاد



در و تخته

وقتی نن جوون همه چیز یاب قهریده ، لال مونی گرفته

بابا: گل پسر ! اون زیرانداز زرده کجاست؟

گل پسر: همه جارو بگرد ؛ پیداش میکنی

حسود بدجنس

گل پسر: نن جوون من نمیذارم داداشم به کسی ابجی یا داداش بگه

نن جوون : هوم

گل پسر: با تمااااااااام قدرتم می جنگم

نن جوون : هوووووم 

نن جوون صبوررانه در انتظار روزیه که داداششو نگه نداره یا گریه اش بندازه هووووم چه شود؟

معضل فکری

صدای آهنگ ماشین اشغالی که میاد نن جوون دادش بلند میشه: هووووی گل پسر هووووی بدو بیا اشغالهارو بزار دم در

گل پسر میدوه میاد ولی دویدنش همان خرامان خرامان کبکه و ماشینه میره

نن جوون: میری سرکوچه با اشغالها، ماشینه از کوچه بالایی که اومد خواست رد بشه اشغالها رو میدی بهشون

با قیافه ای ننه مرده میره 

چند دقیقه بعد وجدان یخزده نن جوونی ترک برمیداره: الان گل پسر تو کوچه یخ زد چی میشد اشغالهارو میزاشتم تو حیاط دو روز بعد ماشینه میاد دیگه ؛هوا که یخبندانه فاسد نمیشدند که 

چادرگلی به سر بدو بدو برای نجات گل پسر رفتم دم در که دیدم گل پسر رسیده پشت در با سطل پر و قیافه دلخور : نن جوون اون ماشینه اصلا ماشین اشغال نبود که ببین همه همسایه ها اشغالاشون دم دره

میاد داخل و با دیدن چهره پرعطوفت نن جوونی درد دلش تازه میشه: نن جوون دو نفر اومده بودند چپ چپ نگام میکردند که این پسره تو محله ما چکار میکنه

نن جوون : مگر رفته بودی محله بالا؟ مگر نگفتم سر کوچه بایست؟

گل پسر: آخه از مرد صاحب سوپرمارکته خجالت کشیدم داشت نگام میکرد منم گفتم برم محله بالا کسی نیست منکه گفتم شانس ندارم اونجا هم دو نفر بودند نگام میکردند اونقدر ایستادم تا ماشینه اومد داد زد پیاز سیب زمینی منم سطلمو برداشتم اومدم

تصور گل پسر غد و فیس فیسی با سطل آشغال گنده تو دستش که اینهمه راه رو تا محله بالا میره فقط بخاطر خجالتش خیلی خنده داره ولی  به عواقب بعدیش نمی ارزه 

و یاد جوجه نن جوون می افتم که هر وقت مهمان میامد از خجالت میرفت زیر میز آشپزخانه زیر کپه لباسا قایم میشد

و بازهم نن جوون بفکر فرو می رود: راستی چرا لباسا زیر میز تو آشپزخونه بودند؟