پاگشا

جمعه 14 مهر 1396 ساعت 21:16

گل پسر کوچیکه اویزان بابا میره مغازه اش

روبروی مغازه اونور میدان دو وجبی قهوه خانه ایست که چایی سرو میکنه با قلیان و تاس بازی و کلی مرد پیر و گاهی جوان بیکار که از صبح تا ظهر و بعد ناهار تا شام و بعد شام تا وقتی زناشون با لنگه دمپایی نیاد دنبالشون ، اونجا ولو هستند

گل پسر کوچیکه میره اونور خط مرکزی میدان پسر قهوه خانه چی بسته پفکی رو که میخورده میده به گل پسر کوچیکه و اونم با شادی و شعف همراه غنیمتش برمیگرده اینور میدان

بابا: اینو از کجا اوردی؟

گل پسر کوچیکه: نی نی داد

بابا اسکناسی میزاره کف دستش و میگه ببر پفک نی نی رو پس بده بعد برو پولو بده به عموحسین بقال بغل دستی بهت پفک بده

گل پسر کوچیکه میره اونور میدان و دستش رو با اسکناس طرف قهوه خانه چی دراز میکنه

قهوه خانه چی فکر میکنه گل پسر کوچیکه چایی میخواد براش چایی میریزه و اونو رو نیمکت کنار مردان فوق الذکر مینشاند

گل پسر کوچیکه که خود را در محاصره غولان ریش و سبیلدار میبینه با صدای بلند داد میزنه : بااااااباااا

بابا که لبهای لرزان گل پسر کوچیکه رو مبیبینه قصد نجاتش رو میکنه که مردان غیور قهوه خانه داد میزنن : نیا ما چاییشو بهش میدیم

و چایی رو با نعلبکی سرد کرده بخورد گل پسر کوچیکه میدن سپس اسکناسشو کف دستش گذاشته روانه وجب دیگر میدان میکنند

و اینچنین پای گل پسر کوچیکه در پایان دو سالگی به بساط دود و دم قهوه خانه باز میشود.

نظرات (2)
چهارشنبه 19 مهر 1396 ساعت 03:04
امروز داشتم به اش و به اون قهوه خونه فکر میکردم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
یادته گفتم بریم وانت اینا دارن مارو با چشماشون میخورن همونجاست
یکشنبه 16 مهر 1396 ساعت 16:05
خیلی خوب بود این خاطره
اقااااا من داماد دود و دمی نمی خوام هاااا گفته باشم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
امان از همسایه مغازه ناباب
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد